درباره وبلاگ


من آن غريبه ی ديروز آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم در آشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يادم كني
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 18
بازدید ماه : 27
بازدید کل : 46213
تعداد مطالب : 23
تعداد نظرات : 107
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


دلنوشته های من البته بیشتر سینمایی
CiNeMa,MuSiC,...





 

در حال و هوای عشق

خلاصه داستان فیلم 
هنگ کنک سال های 1960. اقای چو (تونی لونگ) و خانم چان (مگی چنگ) به تازگی به همسایگی هم در امده اند. همسران انها به دلیل شرایط کاری همیشه در سفراند. اقای چو یک روز خانم چان را به نوشیدنی دعوت می کند، انها از همسرانشان و سفرهایشان صحبت می کنند. هر دوی انها به همسرانشان مشکوک می شوند، نکند که همسران در سفر با هم در ارتباط باشند...
حرف زدن درباره این فیلم واقعا سخته! یک عاشقانه از نوع شرقی عاشقانه ای که یکی از فرق های اصلیش با عاشقانه های غربی اینه که همه چی به سک.. ختم نمیشه و نمیخواد رابطه جن*س*ی رو انتهایه عشق معرفی کنه(تو خیلی از فیلم های غربی پایان خوب فیلم های عشقی یا نقطه عطف=سک.. اینو اکثرا" دیدیم) اما جالب اینه تو این فیلم حتی یک بوسه هم رد و بدل نمیشه و درجه فیلم PG هست که اصولا" واسه انیمیشن ها استفاده میشه!
فکر میکنم یکی از اهداف فیلم مقایسه بین گروه عاشق های واقعی و گروهی که عشق رو نمیفهمند باشه البته این برداشت من شاید حاکی از این دیالوگ ها باشه:
"مرد ١: می دونی در زمان های قدیم آدما وقتی رازی داشتن که نمی تونستن به کسی بگن چه می کردن؟ مرد ٢: نه از کجا بدونم
مرد١:میرفتن بالایه یک تپه بعد یک درخت پیدا می کردن زیرش یک چاله میکندن بعد رازشونو توی چاله به آهستگی زمزمه می کردن اون وقت روی چاله رو با خاک می پوشوندن.
مرد٢: چه کار احمقانه ای! اگه من بودم میرفتم یه زن خراب پیدا می کردم حال می کردم . بی خیال
مرد١:میدونی ... همه آدمها مثل تو نیستن."
در کل پرداختن به یک قصه عاشقه با حداقل تماس فیزیکی ایده خوبیه اما بعضیا این برداشت رو دارن که هدف از این کار نشون دادن عشق پاک یا واقعی! هست و اینکه عشق واقعی جدا از روابط جن*س*ی یا ... هست و میگن"عاشق هایه واقعی برای عاشقی حتی نیاز به بوسه هم ندارند" که من کلا" مخالفم چون این فیلم راوی عشق دو فرد متاهله پس از بنیان قابلیت تبدیل شدن به اون تعریف از عشق رو نداره حتی واسه خارجی ها که open mind هم هستن! باز این رابطه غلطه و به نظرم دلیل این نوع روایت واسه این فیلم این بوده که اقای چو و خانوم چان نمیخواستن همون راهی رو برن که همسراشون با هم رفته بودن. 
نکته بعدی اینه که فیلم به نظرم بیننده نیمه حرفه ای میخواد واسه اینکه خیلی جاها رو باید خودت درک کنی اصلا" یکی از نکات فیلم هم همینه کمی بیشتر از حد معمولی که ما عادت داریم در فیلم هایه عاشقانه ببینیم مبتنی بر فکر و درکه که بعضیا اینو ضعف دونستن میگن فیلم عاشقانه باید رو احساس مانور بده با داستانی که راحت فهمیده بشه با دیالوگ هایه ساده و روان و اینطوریه که میتونه تاثیرشو بهتر بذاره. 


شاید نقطه عطف فیلم موسیقیه عالیش باشه واقعا" بی نظیره خودش یه درامه! شاید خیلی ها که فیلم رو ندیدن موسیقیش رو قبلا شنیده باشن (فیلم امیلی هم همچین حالتی داشت) اوج تاثیر موسیقی رو میتونید در صحنه های رفتن برای خرید غذا که با حرکت آروم تصویر همراه میشه رو ببینید. به یاد ماندنیست.
نکته بعد حرکات خوب دوربین و همچنین استفاده استادانه از نور و بارون بود صحنه قرار زیر بارون و البته اون چراغ خیابون ماندگاره برام.

بازی ها هم خوب بود و تونی لونگ یه سر و گردن بالاتر از بقیه.
در اخر اینکه فیلم رو خیلی دوس دارم اما نمیدونم چه چیزایی هست که نمیذاره یه شاهکار حسابش کنم و اینکه اگه دنبال فیلمی عاشقانه هستید که بیشتر از احساس بر فکر کردن تکیه داره با سبک و نوع روایتی جدید اون همین فیلمه. 
حرف درباره فیلم زیاده اما سعی کردم زیاد وارد داستان نشم که اسپویلر نشه چون احساس کردم شاید خیلی ها ندیده باشن.



سه شنبه 16 فروردين 1390برچسب:in the mood for love,در حال و هوای عشق,تونی لونگ,مگی چنگ, :: 21:30 ::  نويسنده : DeaD_BoY

خب بعد از چند سال طلسم دیدن گاو خشمگین شکسته شد و این فیلم رو دیدم میدونستم شاهکاره اما فکر نمیکردم انقد بهم بچسبه.
خلاصه:جیک لاموتا «رابرت دنیرو» بوکسور میان وزن قهرمان نیویورکی هست که از سال 1941 کم کم وارد دنیای حرفه ای بوکس شده تا ده 60 که افت کرده و دیگر هیچ نشانی از قهرمانی در زندگی اش به چشم نمی خورد. در این بین زندگی شخصی و رابطه اش با برادر و همسرش جوی لوموتا «جو پشی» و ویکی «کتی موریارتی» نیز در طول این سالها آبستن حوادث بسیاری هست.
واقعا" فیلم ورای یک فیلم ورزشی هست بازی رابرت طوفانیه(شاید با کمی اختلاف عقب تر از شاهکاره راننده تاکسی شاید هم نه!) کارگردانی مارتین واقعا" عالیه گرفتن فیلم به صورت سیاه سفید که به نظرم دلیلش ساختن یه فضا تیره و نشون
دادن تیره روزیه جیک هست اینو میشه از تنها صحنه فیلم که به صورت رنگی گرفته شده و مربوط به خوشی ها و با هم بودن دو برادر هست فهمید.همچنین در اوردن صحنه های تو رینگ(به خصوص صنحه های پاره شدن صورت و شکستن بینی و ....) و البته صحنه های خوب فایت از کارگردانی که اطلاعات و تجربه ای در مورد بوکس نداره و البته زیاد بودن سکانس های ماندگار که در ادامه خواهم گفت حاکی از شاهکاره مارتین هست.
چن جا خوندم که مارتین بزرگ قبل ساختن این فیلم به خاطر شکست در فیلم قبلیش خیلی خراب بوده و رو آورده بوده به مواد طوری که گفته وزنش به 48 کیلو رسیده بوده و زخم معده و البته قصد داشته دیگه کارگردانی رو کنار بذاره اما اینجا بود که رابرت رسید به قول اسکورسیزی:«باب(لقب رابرت) می خواست این فیلم ساخته شود نه من.» و البته خود رابرت هم به مارتین گفته بود "بهش گفتم، مارتي اگر قبول كني حاضرم تو فيلم، خودم را راستي راستي بكشم" که از نظر من به قولش هم عمل کرد و اما بگم از رابرت که براي اينكه بتونه شخصيت جيك لاموتا بوكسور همه چیز باخته فيلم رو خوب از آب در بياره رفت توي رينگ و انقدر تمرين مشتزني كرد كه اگر بگم صحنه های در رینگ گرفته شده و فایت ها جز بهترين صحنه هاي بوكسوري تاريخ سينماست بیراه نگفتم!شنیدم که رابرت انقدر توی تمرینات خوب بوده که وقتي جيك لاموتاي واقعي يك روز سر صحنه فيلم برداري حاضر شده قسم خورده كه دنيرو يكي از بيست بوكسور گنده دنياست! اما غير از اينها رابرت یک حرکت خفن دیگه هم زده بود و براي بازي در نقش جيك لاموتاي پنجاه و چند ساله نياز داشت كه چاق شه اما حاضر نشد گريم شه و در يك رژيم غذايي باورنكردني ظرف كمتر از دو ماه خودش رو بيشتر از 37 كيلو چاق كرد! (یادی هم بکنیم از کریستین بیل که تو ماشینیست همین حدود لاغر کرده بود) البته شنیدم مارتین هم در وصف همین حرکت رابرت گفته «او دو ماه تمام به يك همبرگر فروشي ميرفت و در طول مدتي كه بيدار بود به طور مدام همبرگر مي لمباند!» و خود رابرت گفته"وقتي كه وزنتان زياد است حركت هاي شما مبتني بر وزن اضافه شده بروز ميكند و ادايي در نمياوريد. اما با گريم، فقط يك بازيگر لعنتي هستيد!"
نکته دیگه بازی مکمل توپه جو پشی هست که واقعا خوبه همچون رفقای خوب و البته بازی خیلی خوب کتی موریارتی در نقش ویکی که نمونه دیگه ای از هنرنمایی مارتینه چون من کارنامه خاصی ازش پیدا نکردم! نکته بعدی حضور مارتین در سکانس پایانی هست که منو یاد هیچکاک می انداخت. 
و اما در مورد فیلم 
از تیتراژ اغازیه فیلم میشه فهمید شاهکاری در راه هست رابرت تنها تو رینگ فضا کمی مه آلود اون رقص پا ها و حرکات خاص با یه موسیقی حضن انگیز زیبا شاید اخر فیلم که متوجه داستان شدید تیتراژ 2برابر بهتون بچسبه.همونطور که گفتم فیلم ورای یک فیلم ورزشی هست و تازه اخر فیلم ادم به عمق فیلم پی میبره و روابط انسانی که مارتین به تصویر کشیده.طوری که اسپيلبرگ در باره فيلم گفته "با ديدن اين فيلم احساس ميکنم در حال تماشاي زندگي واقعي يک خانواده هستم و اين اوج قدرت فيلم را نمايان ميسازد" در مورد فیلم حرف خیلی زیاده اما فیلم رو باید حتما دید.
اما هرکسی موقع فیلم دیدن چیزهایی مدنظرش هست که واسه من یکی از اون چیز ها سکانس های ماندگاره که تو این فیلم چه بسیار بود 



اسپویلر 


از جمله سکانس های ماندگار میشه به صحنه ایی که جیک با ویکی به خاطر شک به رابطه ویکی با برادرش مشاجره میکنه و بعد با برادرش درگیر میشه اشاره کرد یا سکانسی که جیک مسابقه رو واگذار میکنه و بعدش همه در رختکن ناراحت و مشغول گریه هستن و همینطور تنها صحنه رنگی فیلم که مربوط به عروسی و خوشی های دو برادر با هم هست اما سکانس هایی هستن که حتی از این هایی که گفتم یک سر و گردن بالاتر هستن از جمله صحنه مبارزه آخر که شوگر ری جیک رو گرفته زیر مشت واقعا زیباست (صورت باد کردش منو یاد مارلون براندو کبیر میندازه در فیلم در بارانداز) و یه سکانس دیگه که با روح و روان ادم بازی میکنه صحنه دیدار 2برادر بعد چن ساله که حتی جویی هم جیک رو نمیبخشه جیک جویی رو در آغوش میگیره میبوستش اما افسوس که دیره و جویی هم جیک رو سرکار میذاره و بر نمیگرده اما ضربه اخر و میشه گفت هنر مارتین کبیر سکانس تو زندانه واقعا قاب بندی و نور و همه چی عالیه بسیار تاثیر گذاره بار غمی که داره بی اندازست اونجاست که بازی خیره کننده رابرت در غالب کاراکتر لوموتا با گریه های ناراحت کننده و زدن جانانه سر و دستاش به دیوار سلول که از ته وجوده و جملاتی که با خودش میگه همه حکایت از مردی در آخر خط و به پایان رسیده داره معرکه هست(من حیوان نیستم! من اینقدرها هم آدم بدی نیستم! چرا اینکار را کردی جیک؟ اونها من را حیوان صدا میزنند!؟ من حیوان نیستم! احمق! و...) هنوز که هنوزه گاهی راننده تاکسی رو میذارم و با اون صحنش که رابرت با خودش تو آینه حرف میزنه(یو تاکین تو می!) عشق میکنم بی شک از این به بعد سکانس مربوط به زندان هم همچین حالتی داره واسم

 



سه شنبه 9 فروردين 1390برچسب:Raging Bull,گاو خشمگین,رابرت دنیرو,اسکورسیزی,نقد,سینما, :: 22:33 ::  نويسنده : DeaD_BoY

با سلام.من محمد علی هستم ورودتون رو خوش امد میگم.هدف از این وبلاگ یا به عبارتی برگشت دوباره ام به وبلاگ نویسی بعد چند سال اینه که اینجا حرف های دلم رو بنویسم و مهمتر اینکه با سلایق و نظرهای هم آشنا بشیم بیشتر مباحث سینمایی اما گاهی هم موسیقی و فوتبال و همه چی خلاصه  

این نکته رو هم بگم که همیشه پذیرای انتقادات شما هستم اونم با اغوش کاملا" باز :)

امیدوارم خوش بگذره



1 فروردين 1385برچسب:, :: 1:0 ::  نويسنده : DeaD_BoY

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد